سفارش تبلیغ
صبا ویژن

روزگار غریبی است نازنین

کهکشان اشک در گشوده شدن چشم شقایق ظهور می یابد

دردانه قطرات عاشقی به واقعه دیدار پروانه در چشمان نرگسی شقایق حلقه می زند

قاصدک دربدر کوی دلدادگی نوید میلاد لاله را در گوش آلاله نجوا می کند

خواب ارغوان به فصل رویش لحظه ها گونه شب بوترین گلبوته را می بوسد

 و شقایق آن گل عاشق متولد می گردد.

 گل خودروی کویر به عرصه غربت سرای عالم سفیر آواز می گردد و منتظران  را ندا می دهد.

 منتظر در شب عاشقی چنان شمعی دل افروزانه می سوزد

گرمی نگاه عاشقانه اش خبر از گرمای وجودش می دهد

 مقیم حلقه شمع به لرزش شعله اش دلهای پروانگان کویش را دیوانه خود می کند

 ودر ره عاشقی ره می پیماید

و تو باید بدانی   که عشق بر دل حلول کردنی است نه آموختنی

 و این درس خود نشان دیوانگی  در کوی مستانگی است

 چرا که مستان مجبور نمی شوند که دوست بدارند که به حکم فطرت و به زعم غیرت دوست می دارند .

 آنچنان زیبا بر کانون محبت عشق می ورزند که خود مکنون سرشک کاینات می گردند

اینان در شب سرگشتگی در رکاب نقره فام ماه هادی مردمان خسته ابن السبیل می گردند. و ...فرهاد صفت تیشه بر ریشه کافران راه عشق می کوبند و بر سر کوی شیرینشان جان می دهند

نالان نی لبک ها در نفیر نی مستانه می نالند و مثنوی غربت را به هر تار دستگاهش می نوازند

زخمه بر چنگ می زنند و ترانه اشتیاق می خوانند.زنگار یاس از دل می زدایند و به اشک فراق قلب اشتیاق شستشو می دهند وهمچون ابوذر  به پاکی زهد سلمان در ره دین احمد به سمت نهایت سرمد پر می گشایند



نویسنده : ملیحه ابراهیمی - ساعت 3:22 عصر روز یکشنبه 89/5/3
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


وامروزتوای منتظر!بایدآنچنان عاشق وشیدا باشی بروحدانیت ِامید ِبی همتایت که کثرتِ اشتیاق، تو را بی تاب لحظه های وصال نماید.پروانه ای باشی بر گرد شمع هستی،بال بیفکنی و پر بسوزانی تا نیست شوی به پای عشق خویش.غریب غروب  باشی وفقط بر رواق ناز او نیاز کنی.خسته دل ِتشنه باشی وکام عاشق خود را به سوی آسمان ِاز گوهر سرشار به نوشیدن جرعه شرابی باز کنی.تو باید معاشر گلبرگهای یاس و مصاحب گنجشک های شاد باشی ومستانه عطرسرخ ِعشق را به بوییدنی از سرانگشتان ِ نحیف ِنسیم ِ رهگذر بر جان بیفشانی.می بایست  نگاهت را آویخته بر رویای بالهای سپید به غبار طلایی خورشید بیاویزی.مستانه در عمق لحظه ها غرق شوی ودر راهی باریک بر افقی تاریک منشوروار پیش روی....



نویسنده : ملیحه ابراهیمی - ساعت 3:2 عصر روز یکشنبه 89/5/3
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


خدایا با بندگانت چه می کنی؟خدایا با من چه می کنی؟دوست دارم فقط غرق عشق او باشم،دوست دارم فقط برای او باشم،دوست دارم در آتش فراقش قطره قطره نیست شوم و در هجوم نیستی هستی یابم،دوست دارم شمع جانم فقط به اذن او شعله ور گردد،دوست دارم شمع وجودم فقط برای او آب شود،دوست دارم پروانه مقربان درگاهش باشم،دوست دارم با انتظاری ناب چشم به راهی را معنایی حقیقی بخشم.



نویسنده : ملیحه ابراهیمی - ساعت 11:20 صبح روز شنبه 89/5/2
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


اگرتوانستی شهره شهر باشی به عشق ورزیدن، نوای دیده به بدنیالودن لسان الغیب را لبیک بگو که دیده جایگاه اشک فراق است، منزلگاه درخشش برق نگاه است و مژگان تو نگاهبانی بر آفتابی اهورایی است،آفتابی که از چشمان زیبایت طلوع می کند وبه دلربایی جانها رابه غروب دنیایی بودن می کشاند، روح را از قفس تن رها می سازد وشیشه دل را به تلنگری ناپدید می کند تا در عالمی آسمانی حباب وارپدیدار گردد. امّا نه حبابی ناپایدار که حبابی به استقامت قلب عاشقان . حبابی در انعکاس ایرساگونه دلدادگان. منشوری به آیینه کردن آه دیوانگان غربت و آوارگی . و آیا قصه این عشق و حباب و منشور و رنگین کمان برای همگان تکرار می شود؟... نمی دانم... پس منتظر می نشینم تا ببینم.....



نویسنده : ملیحه ابراهیمی - ساعت 11:19 صبح روز شنبه 89/5/2
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


ای عاشق بر عرصه دلدادگی به هر غروب آه حسرت سرده به بهانه نیامدنش و به سحرگاهان فریاد برآور که ای ستاره من ! بدان که به هر لحظه، به گاه ناز ِتو،نیاز می کنم و فقط حضور ترا آواز می کنم. بدان که به هر غروب نوای دلتنگی سر می دهم وآه می کشم وآه...،لاله سرخ ِشفق ،خود ناظر خواهد بود برنیازمن درتنگنای غروب.وبه آن هنگامه که شهربه لالایی ِسکوت می خوابد من بر بام مهتاب ،تنها به جرعه نوشی ازدستان نوازشگرتوالتماس می کنم. مهدیا! منتظرم، ....بیا!



نویسنده : ملیحه ابراهیمی - ساعت 11:18 صبح روز شنبه 89/5/2
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


غزال دشت عشق!گمشده سرای بی نامی! دیوانه کوی گمنامی! دلداده با توام. می شنوی؟می دونی چی باعث شده که این ترانه بر این صفحه حک بشه؟می دونی چی باعث شده این کلمات ،در بند جملات اسیر بشن؟می دونی؟من می دونم.یه حسّ مشترک،یه حسّ خیلی شیرین یه حسّی که با اینکه آزارت می ده خیلی خیلی دوستش داری،یه چیزی که به ناگاه دلت راتاعمق نگاه پرواز می ده یادی که بی قرارت می کنه،نامی که بی حالت می کنه،امّا نه،بی حالی نیست که خودش یه نوع حال دادنه،اون هم چه حالی! دیگه آخرشه! یه تبه ،تب احساس احساسی که تو رو تا اعماق افق های آتشین عشق پروازت می ده و اون وقت خنکای نسیم دلدادگی رو مرهم دل مجروحت می کنه،وچه دلپذیره این نسیم برای تو ،نسیمی که بوی پایان انتظار رو برات به ارمغان میاره،نسیمی که بوی خوش وصل می ده...



نویسنده : ملیحه ابراهیمی - ساعت 11:17 صبح روز شنبه 89/5/2
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


دمی که بی تو سرآید،خدا کند که نیاید
مهدیا! چه زیبا درد انتظار درسالهای دفاع نمود پیدا کرده بود،شاهدان آن سالها آمده بودند ققنوس صفت تا در آتش عشق ِخدای تو بسوزند وخاکستر شوند،آمده بودند تا حلاج وار بر سر ِدار گردند،آمده بودند تا بی پروا ،خدا خدا بگویند،و تو خودشاهد بودی بر دردِآن سرمستان ِصهبای ِعشق،تو خود سوز آهشان را حس کرده بودی، تو خود سرشک ِدیدگانشان را لمس کرده بودی،آن شب ِقدرچه زیبا بود بر آن نسل ِبدر،مردان ِاحد،قدم درراه نهاده بودندو به پاسخگویی ندای محمد رهسپار گشته بودند،محل قرار قلب ِکویربود،میهمانها دسته دسته می رسیدند، یوسف طالعان به مطلع طلیعه رهایی قدم می نهادند، وتو به میمنت حضور منتظران واقعی ات،شقایق های صحرا ،آن حریرین گلبرگ های آتشین را به سجده عاشقی بر گامهای نازدانه های دلت می کشاندی. مهدیا! براستی اینقدر منتظران واقعی برای تو عزیزند...



نویسنده : ملیحه ابراهیمی - ساعت 11:16 صبح روز شنبه 89/5/2
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


مهر تابان بی دریغ بر دل کویر می تابد و اما کویر دست تمنابه سوی ابر دراز می کند چرا که تشنه قطرات منشور گونه باران است ومن آواره در کویر به دنبال آن نهایت دردهای منتظران می گردم ، همویی که باآمدنش دیگردردانتظار رامعنایی نیست.اینجا صحرای انتظار است اینجا عرفات است. مکان شناسایی خدا ،انسان و درد انتظار... و من غرق در اندیشه پاکش بی خود شده در صفای یکرنگی خاکش،سرکشیده بر آستان درگاهش مستطیع می گردم که به معونت قاصدک دلم،به طواف عرفاتی دیگر نایل می گردم،می آیم تا دراین صحراعارف شوم،تاعاشق شوم،عارف به تعریف ِعرفِ عارفان، عاشق به مشق ِعشق ِعاشقان. و اما انتظار...قاصدک! تو می دانی انتظار چیست؟ تو می دانی. قاصدک! قاصدک ! پرواز کن ! تمام وسعت دلم همراه توست.پر بگشا تاغفلتکده گیتی را به طرفه العینی رها سازیم وبرآن خاک،برآن سرزمین ِپاک ، باردیگر حلول کنیم. تاشفق انتظار رادر فلق ِعاشقی رویت کنیم....و حال این من و این قاصدک و راهی نرفته و پایی خسته.اما قاصدک من و تو که نباید خسته می شدیم ما باید برویم و راز انتظار را به صحرای ِعرفات افشا سازیم. پس بیا بر این سرزمین ِناز قدم بگذار،بر شیون جدایی مهدی دیوانه شو،برغبار آشنایی او آکنده شو،بر فروغ فروع او پروانگی کن،واز خود بی خود شو!قاصدک خوب نگاه کن ،آنجا را ببین! برآن بیت عتیق نظر بیفکن،آن عقیق بر این بیت عتیق چه زیبا می درخشد از این عقیق است که ندای أناالمهدی برسراسر گیتی پژواک میکند اینجا راببین و منتظر باش تا نوایش انعکاس یابد و چه نیک است،اگر تو در تعجیل این انعکاس مددی کنی

 

قاصدک

نویسنده : ملیحه ابراهیمی - ساعت 11:15 صبح روز شنبه 89/5/2
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


باز هم به ساحل می روم.آرام بر دلش می نشینم.چشمانم را به نیم نگاهی بر ماسه ها می افکنم،ذراتی زیبا که ساحلی زیباتر را آفریده اند.چنگ می زنم،نرمی ماسه ها دیوانه ام می کند،زخمه می زنم،به انتظار ترنّم صدای تارش می نشینم.امّا این تار عاشق چه بی صداست.این تار ترانه سکوت می نوازد ودلم را به تک ضرب بی صدایی می لرزاند ومن چه آرام می شوم آنگاه که صدای بی صدایی را می شنوم.به این می اندیشم که یقیناً این ساحل هم عاشق است امّا او را یارای حرکت نیست وچه دلش گرفته است از این بی حرکتی.هماره به انتظار می نشیند و تنها وصال لحظه ای نصیبش می شود.نمی داند که موج از او فرار می کند یا دل کوچک خودش ظرفیت پذیرش عظمت موج را ندارد.دریا تنها موجی حریری به قلب ساحل می رساند آن هم به یک لحظه کوتاه.نمی دانم ...نمی دانم دریا عاشق است یا ساحل،ساحل را یارای حرکت نیست و درسکون درد به سکوت عاشقی می اندیشد امّا دریا سیال است و می آید وبه همان اندازه که شادمانه آمده،غمگینانه می رود.ساحل به انتظار است ....دریا می آید.



نویسنده : ملیحه ابراهیمی - ساعت 11:10 صبح روز شنبه 89/5/2
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   انتظار


وقتی صدای گریه یه بچه یتیمو می شنوم،وقتی صدای آه اون زن بیوه رو میشنوم،وقتی نعره درد اون بیماری رو می شنوم که به خاطر نداشتن پول باید بره بمیره،وقتی صدای شکستن پشت یه پدر رو می شنوم که مجبوره واسه خریدن یه عروسک کوچولو شیشه ماشینارو سر چهارراهها تمیز کنه اون وقتی که میبینم یه پسرک خردسال توسرمای زمستون مچاله شده کنار پیاده رو و یه جعبه آدامس جلوشه و ماشینای مدل بالا بدون دیدنش جلو چشماش ویراژ می دن وقتی میبینم آدمهایی رو که در بهترین رستوران گرون قیمت ترین غذاها رو می خورن و اصلا به این فکر نمیکنن که یه گرسنه پشت این رستوران شیشه ای داره به اونها نگاه می کنه،وقتی می بینم آدمها فقط به فکر خودشونن به این نتیجه می رسم که حتما باید بیای ....هرچه سریعتر،

 



نویسنده : ملیحه ابراهیمی - ساعت 11:5 صبح روز شنبه 89/5/2
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   منتظر


<      1   2   3   4   5   >>   >
Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo